مرگ

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲ دیدگاه

بوی مرگ به مشام میرسد. گاه آنچنان نزدیک میشود که با تمام وجود حسش میکنی. او نمیداند که احتمال اینکه شب دیگری را به صبح برساند کمتر از پنجاه درصد است. اما رفتارهایش چنان مینماید که میداند. ناامیدی بر من مستولی شده و بدتر اینکه شاید نتوان نامش را نومیدی نهاد. شاید پیش بینی یک اتفاق و شاید نگاه منطقی به یک واقعه
جای او نیستم اما بی تاب و بی قرارم
اطرافیان همه سعی خود را میکنند تا آرام و طبیعی جلوه کنند و من نیز همانند آنها.
در بستر اما نمیدانم که چرا هنوز به این بغض تشنه انفجار اجازه ظهور و بروز را نمیدهم.
فردا روز مهمی است.
من مرگ را با تمام وجودم حس میکنم.

VN:F [1.9.15_1155]
Rating: 0 (from 0 votes)
دسته هاخاطرات برچسب ها:

بی تو ای سرو روان…

۵ اسفند ۱۳۹۰ ۶ دیدگاه

در این شب سیاه پای در جاده ای گذاشته ام که از ده سال پیش برایم مقدر داشتی. انروز ها خوب بخاط دارم که از خود و تو میپرسیدم که چه برایم دیده ای در این راه. نمیدانستم که کار رو زندگی و آینده همه در این راه رقم میخورد.
آنروزها را یادت هست? مسیر طولانی که همیشه سه تکه اش میکردم, یکی برای تو, یکی برای خودم و دیگری برای دیگران
یادت هست که چطور از من پذیرایی میکردی,, چه شبهایی بود
اینروزهایم را اما خودت خوب میبینی. میدانی که چه فشاری تحمل میکنم. شاید میخندی که چطور سریال آرام زندگی ام در لحظه ای ناگاه متلاطم گشت. زیرو رو کردن هایت را دوست میدارم. هرچند که تحملش برای این بازیگر کم طاقتت دشوار است. خودت میدانی که معتقدم در
همین سختیهاست که میشود به تو نزدیکتر شد و تو را لمس کرد. خودت میدانی که بعد از همین هاست که از تو فاصله مان زیاد میشود و میدانی که این را دوست ندارم.
تنها نشسته ام و نظاره گر جاده ای هستم که در دل بیابان میتازد. تیره گی شب مرا به یاد فراق و سرگشتگی ان می اندازد. پهنای وسیع بیابان مرا به یاد تو

VN:F [1.9.15_1155]
Rating: +2 (from 2 votes)
دسته هادسته بندي نشده برچسب ها:

واله

۱۳ بهمن ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

VN:F [1.9.15_1155]
Rating: 0 (from 0 votes)
دسته هانواها برچسب ها:

بی دلی

۸ بهمن ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

قایقمون به گل نشست…

VN:F [1.9.15_1155]
Rating: 0 (from 0 votes)
دسته هادسته بندي نشده برچسب ها:

۲۳ دی ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

سینه مالامال درد است
                      ای دریغا مرهمی…

VN:F [1.9.15_1155]
Rating: 0 (from 0 votes)
دسته هاكوته نوشته ها برچسب ها:

گشت حجاب (۲)

۱۷ دی ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

 

شبی سرد و تاریک، باز هم میدان ونک، پسرکی خردسال نمی دانم چند ساله، چهار، پنج، شش ساله بر روی زمین نشسته بود. تنها. در حاشیه میدان و در کنار پیاده رو. روی زمین سرد نشسته بود و آرام می گریست. چهره و دست و پایش سیاه بود. آهسته و بی نوجه می گریست. رهگذران نگاه سردی به او می انداختند و رد می شدند. هیچ مرد و زنی برایش نمی ایستاد. هیچ کس بیش از یک نیم نگاه برایش وقت نگذاشت.

با خود گفتم که چرا هیچ کس از او نمی پرسد که چرا گریه می کنی؟ وجدانم فریاد زد که تو خود چرا بی توجه گذشتی؟ به خودم برگشتم. بی تفاوت نبودم اما اینطور نشان میدادم. برگشتم. دلگیر از اینکه می دانستم اگر پسرک حتی همانجا جان میداد کسی اعتنایی نمیکرد! با خود گفتم چه شده است این مردمان را؟ ادامه دادم اما.. هرچه کردم نتوانستم بیشتر نزدیکش شوم. سِحر شده ایم. خاکستر سرد بی تفاوتی بر ما پاشیده اند. هرچه کردم نشد. راهم را ادامه دادم. دلم فریاد میزد چرا؟ چرا؟ چرا؟…

جلوتر ون سفید رنگ نیروی انتظامی با نوارهای سبز. مادر پیری به مامور التماس میکرد که دخترش را رها کنند. التماسهای مادر و بی تفاوتی مامور آتشی در دلم افکند.

هیچ کس جلو نرفت. هیچ کس چیزی نگفت. هیچ کس جرات نکرد. من مرده ام. ما مرده ایم..

VN:F [1.9.15_1155]
Rating: +1 (from 1 vote)
دسته هااجتماعي برچسب ها:
Random Pages Widget By Best Accountant Services